از چه راههايى ميلاد حضرت مهدى عليه السلام به اثبات مىرسد؟
میلاد حضرت حجت با ایامى مقارن بود که خلفاى جابر عباسى بر ممالک اسلامى سیطره داشتند و به مصداق روایات معصومین و بنا به نوشتهى عموم مورّخین، چون بشارت نهضت کوبندهى او به گوش آن دژخیمان جورپیشه رسیده بود، در کمین بودند تا هرگونه اثرى از قائم آل محمد یافتند، نابودش کنند. چنان که متوکل عباسى در سال 235 ه.ق فرمان داد تا حضرت هادى و بستگانش از مدینه به سامراء (پایتخت حکومت) احضار شده در محلهى (عسکر) سکنى گزینند و تحت نظر باشند.
و نیز معتمد عباسى به شدت در پى یافتن نوزاد امام عسکرى بود و به گروهى مفتّش و قابله تکلیف کرده بود که منازل علویین و بهویژه خانه امام حسن را گاه و بىگاه بازرسى کنند تا اگر نوزادى یافتند - که گمان مىرفت موعود مسلمین باشد - او را بىدرنگ نابود نمایند. و از این جهت است که در احادیث، ولادت پنهانى قائم را به تولّد مخفى موسى تشبیه و تمثیل نمودهاند. عبارات زیر از کتاب مفاضات ص 55 حاکى از همین امر مىباشد: «و بنوامیه همیشه منتظر آن بودند که آن شخص موعود که از سلالهى حضرت محمّد خواهد آمد و موعود است، او را به دست آرند و نابود کنند؛ زیرا نهایت خوف را از ظهور و مظهر موعود داشتند و هر جا نفسى را از سلالهى حضرت محمد یافتند که در انظار محترم بود، او را هلاک نمودند.». گذشته از این، به شهادت روایات، میلاد مهدى و نیز نشو و نماى او بایستى پنهان و پوشیده میماند تا آنکه حضرتش گرفتار حکام ستمکار نشده و ناچار به بیعت به ایشان نشود.بارى حضرت حجّت در شب نیمه شعبان سال 255 از مادر گرامىاش نرجس - که شاه دختى رومى و اسیر سپاه اسلامى و همسر حضرت عسکرى بود - به دنیا آمد و بنا به مصالح و ضروریاتى در نرجس تا هنگام زایمان، آثارخارجى حمل هویدا نبود و لذا کسى از آبستنى وى آگاهى نیافت و فقط در آن شب حسّاس تاریخى، امام عسکرى از عمّهى گرامىاش حکیمه خاتون، خواستار شد تا بماند و یاور زایمان ملکهى کنیزان باشد. و چنین بود که مهدى(عج) پنهان از مردم تولد یافت و رشد کرد. از آنجا که پنهانى ولادت حضرت قائم، دستاویز برخى مخالفین براى انکار وجود آن بزرگوار شده، ذیلاً براهینى چند بر وقوع تولد مهدى میآوریم: 1 - احادیث بسیارى دلالت دارند بر اینکه قائم منتقم فرزند بلافصل حضرت عسکرى و نوهى امام هادى و پنجمین نسل امام کاظم و پشت نهم سیدالشهداء است و راستى و درستى و صداقت و امانت گویندگان اینگونه روایات، خود بنفسه برهان وقوع این ولادت خواهد بود. 2 - با توجه به درگذشت امام حسن عسکرى و نظر به ضرورت وجود امام و حجت زنده در هر عصرى لازم مىآید که پس از ایشان خلف صالحى باقى بماند تا زمین از وجود حجّت و خلیفهى الهى محروم نباشد. 3 - احادیث فراوانى حاکى از این است که امام ابو محمد حسن عسکرى بهطور کتبى و شفاهى به دنیا آمدن جانشین خود را به دوستان مخصوص و شیعیانش اخبار فرموده است: چنان که یکى از اصحاب ارجمند ایشان به نام فضلبن شاذان در کتاب غیبت خود ضمن احادیثى - که دو موردش را مىآوریم - همین حقیقت را گوشزد مىنماید: الف) محمدبن عبدالجبار گوید: از مولایم امام حسن درخواست کردم تاامام و جانشین پس از خود را معرفى کند. فرمود: «همانا امام بعد از من فرزندم مىباشد که هم نام و هم کنیهى رسول اکرم و آخرین خلیفه و حجت حق متعال است.» آنگاه افزود: «آگاه باش که فرزندم به زودى به دنیا مىآید و سپس از مردم مدت درازى غایب خواهد شد تا آن زمان که دنیا را ستم فراگیرد و پس از آن قیام خواهد کرد.» ب) محمدبن علىبن حمزه گوید: از حضرت عسکرى شنیدم که میفرمود: «ولى خدا و حجت او بر بندگان و خلیفهى من، در شب نیمه شعبان سال 255 به هنگام سپیده دم به دنیا آمد.». شیخ صدوق نیز در کتاب اکمال الدین خود از احمدبن حسن قمى روایت مىکند که گفت: از مولاى ما ابومحمد حسن عسکرى نامهاى به جدم احمدبن اسحاق رسید که به خط مبارک در آن مرقوم نموده بود: «فرزندى برایم زاده شد؛ پس خبرش از مردم پوشیده باشد، آن را فقط به خویشان نزدیک یا دوستان خاصّ خود اعلام خواهیم کرد.». 4 - حکیمه خاتون، دختر امام جواد - که بانویى بافضیلت و مورد اعتماد و قابلهى حضرت حجّت بوده - در مواقع متعددى جریان میلاد را به تفصیل بیان داشته است. 5 - جمعى از خدمتکاران امام عسکرى - که از تولد مهدى با خبر شده یا ایشان را در کودکى در خانه پدرش دیدهاند - به وجود آن حضرت گواهى دادهاند؛ مانند نسیم خادم و ماریهى کنیز و ابونصر خادم و ابوغانم خادم، که روایاتشان در عموم کتب و متون حدیث مندرج است. 6 - گروه کثیرى از شیعیان، آن حضرت را در ایام حیات پدرش زیارت کرده و از محضر ایشان بهرهمند شده، کراماتى نیز دیدهاند. مانند: ابراهیمبن محمد نیشابورى که در حال فرار از جنگ حکومت به خانهى امام حسن عسکرى وارد شد و به زیارت حضرت مهدى مفتخر گردید و ایشان به وى بشارت دادند که از گزند دشمن رهایى خواهد یافت و چنین شد. و مانند آن گروه چهل نفرى که در خانهى امام ایشان را مشاهده کردند و از غیبت آن حضرت و نیابت عثمانبن سعید با خبر شدند و مانند کامل بن ابراهیم مدنى که از ایشان در منزل پدرش پاسخ مسائلش را شنید. و بسیارى دیگر که شرح آنها در اینجا نگنجد. 7 - گروهى از مورخین و مؤلفین اهل سنّت نیز به وقوع ولادت مهدى یقین نموده و در کتب خود آن را گزارش کردهاند و ما ضمن بیان چند نمونه، خواستاران مدارک بیشتر را به کتابهاى «کشف الأستار» حاجى نورى و «المهدى» مرحوم صدر و «منتخب الأثر» (پاورقى باب اول از فصل سوم) ارجاع مىدهیم: الف) حافظ محمدبن یوسف گنجى شافعى در کتاب «البیان فى أخبار صاحب الزمان» در آخر باب بیستم مىنویسد: «بىگمان مهدى پسر امام حسن عسکرى است و او از زمان غیبتش تاکنون زنده و موجود و باقى است و بقاء او به دلیل بقاء عیسى و خضر و الیاس امتناعى ندارد.» ب) حافظ نور الدین صباغ مالکى در فصل دوازدهم «الفصول المهمه» مىنویسد: «ابوالقاسم محمدبن الحسن در سامرا در نیمهى شعبان سال 255 ه.ق به دنیا آمد... و مادرش کنیزى نرجس نام بود.» ج) شیخ سلیمان بلخى معروف به خواجه کلان در صفحه 452 ینابیع المودة چنین مىنگارد: «پس خبر مسلّم و حتمى نزد افراد معتبر و ثقات این است که ولادت قائم در شب پانزدهم شعبان سال 255 در شهر سامراء واقع گردید.» و نیز باب 52 کتاب خود را به ذکر دوازده داستان از کسانى که حضرت مهدى را در ایام حیات پدرش دیدهاند اختصاص داده است. در ص 386 کتاب خود همچنین از کتاب فصل الخطاب حافظ پارسا عبارات زیر را آورده است: «حضرت عسکرى به جز ابوالقاسم محمد منتظر، فرزندى نداشت... در پانزدهم شعبان سال 255 به دنیا آمد و مادرش کنیزى نرجس نام بود وى در هنگام وفات پدرش پنج سال داشت و از آن زمان پنهان زندگى مىکند...» د) شیخ عبدالوهاب شعرانى در مبحث 65 کتاب «الیواقیت و الجواهر» دربارهى مهدى چنین مىنویسد: «و او از اولاد امام حسن عسکرى و زاد روزش نیمه شعبان سال 255 ه.ق و زنده و باقى است، تا آنکه با مسیح مجتمع شود.» وى سپس از داستان دیدار شیخ حسن عراقى و مهدىعلیه السلام سخن گفته، صحّت آن رویداد را تصدیق مىکند. ه) شبراوى در کتاب «الإتحاف بحبّ الأشراف» ص 179 پس از بیان حالات امام عسکرى، مىگوید: «پس از خود فرزندش ابوالقاسم محمد را به جاى گذاشت... و پدرش، بهخاطر دشوارى ایام و ترس از خلفاى عصر، از هنگام تولّد، او را پنهان مىداشت؛ چون که ایشان در آن اوقات بنىهاشم را مىجستند و مىگرفتند و به قصد نابودى، آنان را به زندان انداخته، یا به قتل مىرساندند.». و) ابوالفوز محمد امین بغدادى در سبائک الذهب، ص 78 . ز) عبدالملک غصامى مکى در جلد چهارم سمط النجوم العوالى، ص 138 . ح) حافظ احمدبن ابراهیم بلاذرى صاحب روایت مسلسلى که از خود حجت آن را روایت کرده است. ط) حافظ ابنحجر هیتمى در صواعق المحرقه. ى) ابوالولید محمدبن حنه حنفى در رسالهى تاریخى «روضة المناظر» در حاشیهى کتاب «مروج الذهب» و نیز در حاشیه جلد یازدهم الکامل فى التاریخ. بر این دانشمندان اهل سنت، دهها نفر دیگر را مىتوان افزود که چنین حقیقتى را نگاشتهاند. روى هم رفته، هر منصفى گواهى خواهد داد که ثبوت حادثهاى مخفى و پنهانى، پس از گذشت دوازده قرن، بیش از این مقدار، شاهد و برهان عقلى و نقلى و تاریخى لازم ندارد؛ چنان که در دنیاى امروز هم بر درستى تولد کسى، تصدیق پدر و گواهى قابله را کافى مىدانند.
